آنیا جانآنیا جان، تا این لحظه: 7 سال و 7 ماه و 11 روز سن داره

آنیا

سفرنامه 14۰۳

1403/6/30 11:29
نویسنده : مامان
246 بازدید
اشتراک گذاری
شروع مسافرت 1403 با سرعین همیشه پرشور و زیبا
چرا هیچ وقت از دیدن و خوردن این پاستیلا سیر نمیشه😂
پیش به سوی آستارا
یه میوه جدید که تا حالا ندیده بودیم
جاده اسالم خلخال و ذوق بچه ها
و انتهای جاده که به عشق اینجا نمی خوابن و منتظر می مونن😂
و صحنه زیبایی که همیشه چند دقیقه بعداز خوردن غذا در این لوکیشن برا مامان بابا اتفاق می افته😆 
شب رسیدیم زنجان، رفتیم مهمانسرای دانشگاه و صبح به سمت اصفهان حرکت کردیم
رسیدیم اصفهان که بابا فردا بره جلسه دفاع دانشجوهاش
هتلمون نزدیک نقش جهان بود پیاده رفتیم یه دور زدیم و رفتیم شام
رستوران نمکدون، واقعا محیطی زیباااااا و عالی داشت
 
شب خسته و کوفته خوابیدیم بابا صبح رفت سر جلسه دفاع و ظهر رفتیم نقش جهان
یه رستوران دنج و آروم با فضای عالی نزدیک نقش جهان
 
نقش جهان زیبا که آدم هیچ وقت ازش سیر نمیشه
شب و لالا که فردا بریم آکواریوم
قربونش برم چه ذوقی داشت اولین بارش بود آکواریوم می رفت
اینجا هم تو شیشه شیر به ماهی غذا می داد و چه کیفی می کرد😍
باغ خزندگان و دختر نترس و جسور من
و اتمام آکواریوم گردی
رفتیم مرکز خرید و ناهار خوردیم
و دختری که همیشه در حسرت کش مو و سنجاق هست😁
شب رفتیم هتل عباسی، هتلی که قراربود اونجا بریم و جا نداشت و تو ذوق بچه ها خورده بود
اندراحوالات آنیا خانوم که نشون می داد حالش خوب نیست و کم کم داشتیم نگران می شدیم
انشالله دفعه بعد🤗
کوتاه نیومدیم و با خستگی تمام پل خواجو و سی و سه پل رو هم چرخی زدیم
و اما 😁 نتیجه این بی حوصلگی هارو فهمیدیم آب یخ و ورم لوزه ها و بیمارستان کودکان 
معلوم شد چرا دو روزه بابایی از کت و کول افتاد 
صبح راه افتادیم که برگردیم مامان که عاشق باغ فین هست بابایی باید هر بار موقع سفر از کاشان رد بشه
و باغ فین زیباااااا، تو گرمای افتضاح کاشان آنیا تو آب کیف کرد
از کاشان مستقیم خودمون رو رسوندیم زنجان و شب رو اونجا موندیم صبح رفتیم رختشورخانه زنجان و تا شب رسیدیم تبریز
و این هم رختشورخونه خودمون😆 بعد از برگشت از مسافرت
هفته آخر شهریور قرار شد با خاله ساناز اینا یه چند روز بریم شمال، اومدن و یه شب خونمون موندن و صبح با هم شروع به حرکت کردیم صبحونه رو تو راه خوردیم و بچه ها هر سه ذوق داشتن وسط جاده ماشینمون خاموش شد و روشن نشد که نشد، با اینکه قبل هر مسافرت بابا چند روز ماشین رو برا تست کامل میبره. بعد کلی مصیبت زنگ زدیم امداد خودرو و مارو بعد چند ساعت راهی که رفته بودیم برگردوند تبریز. آیهان و آنیا در دپرس ترین حالت ممکن بودن و بابا و مامان هی می خواستن اونارو بخندونن و هی بهشون درس زندگی می دادن که راضی بودن به قسمت رو یاد بگیرن.
قیافه هارو😆
وضعیت آنیا بعد اینکه فهمید عمو تعمیرکار گفت باید چند روز ماشین اوینجا بمونه و آنیا قطع امید کرد که دیگه نمی تونه با خاله ساناز مسافرت بره
.
عوض مسافرت هفته قبل، هفته اول مهر پاشدیم رفتیم شمال. دقیقا همون مسیر و همون مکانهایی که قرار بود با عمو بابک اینا بریم و نشده بود😂 مستقیم به سمت خلخال رفتیم و قرار شد از سمت خلخال بریم شمال

جاده خلخال به اسالم

آنیا هم سرما خورده بود با این حال کوتاه نیومدیم😜
پاییز این جاده رو ندیده بودیم چقدر زیبا بود ای خدا چه مه زیبایی چه فیلمهای زیبایی گرفتیم از این جاده
رسیدیم مقرمون و بچه ها سیر شدن
و اتفاق زیبای همیشگی بعد ناهار 😆
شب رسیدیم آستارا و ویلایی که بابا قولشو داده بود و حسابی به بچه ها خوش گذشت
و آنیای بیلیارد ندیده می خواست مثل داداش حرفه ای بازی کنه🤭
هوا عااااالی بود
آدم حیفش می اومد اون هوای زیبا رو ول کنه و برگرده تبریز
و دریا که تابستون قسمت نشده بود بیاییم
حیف که نی نی وبلاگ کیفیت عکسارو خراب می کنه
چه عکسای خوشگلی گرفتیم😍
رفتیم ناهار و بعد ناهار باز رفتیم ساحل که خداحافظی کنیم و برگردیم
به شوق بلال حیران وایستادیم ولی حیف که چند ساله بلالها دیگه پسندمون نیست
رسیدیم سرعین. چقدر سردتر و خلوتتر از همیشه و رفتیم هتلی که سری قبل رفته بودیم، من و مامان هم به خاطر سرماخوردگی من رفتیم استخر و انقدر موندیم تا بلکه سینوسهای من نرم بشن که بعد از برگشت از سرعین کامل خوب شدم. 
وضعیت مامان بیچاره بعد هر مسافرت، بیا و این همه را جدا جدا بشور و خشک کن و اتو کن و بذار سرجاش😂
به امید یه دنیا روزهای خوب برا جگر گوشه هام
پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آنیا می باشد